سوال‌های یک آدم از لحاظ سیاسی بی‌خبر

آیا به فنا می‌رویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل می‌شویم؟ آیا حماسه‌ها خواهیم آفرید یا خفت‌ها خواهیم کشید؟ آیا گشنه می‌شویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کس‌ای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق می‌کنیم؟ آیا کوتاه می‌آییم؟ آیا کوتاه می‌آیند؟ آیا قانع می‌شوند که ما همان‌ایم که می‌گوییم؟ یا قانع‌مان می‌کنند که ما همان‌ایم که می‌گویند؟ آیا ما همان‌ایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمک‌مان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دست‌مان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران می‌جوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دست‌شان می‌گذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت می‌دهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آن‌ها قانع‌مان می‌کنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما می‌رود و ما به فنا. و آیا …

آن‌چه کشیدیم…

دیده‌اید که در قسمت‌های تازه‌ی بعضی از سریال‌ها می‌گویند «آن‌چه گذشت …»؟
گاهی زندگی و آدم‌های‌اش جوری می‌شود که به همان سیاق باید گفت «آن‌چه کشیدیم …» و بعد شروع کرد به تعریف آن‌چه می‌کشیم!

پرستو را آزاد کنید!

پرستو را آزاد کنید! پرستوی عزیزمان را آزاد کنید! پرستوی‌مان را آزاد کنید!
پرستوها را آزاد کنید! پرستوی‌های‌مان را به ناحق دست‌گیر کرده‌اید، آزادشان کنید!
پرستو آزاد باید باشد!
پرستو را آزاد کنید!
آزادش کنید!
آزاد!
آزاد!
آزاد!

تکمیلی: و مرضیه را! و همه‌ی آن‌هایی را که به ناحق دست‌گیر کرده‌اید. از جان ایران و فرزندان‌اش چه می‌خواهید؟ ایران با فرزندان خفه و دست و پا بسته‌اش – آن‌گونه که شما بسته‌اید و خفه‌کرده‌اید- برای فرزندان خود شما نیز مادری نخواهد کرد. به سر عقل بیایید و زمین را بایر نکنید.

آسته بیا، آسته برو که شاپره نیش‌ت نزنه

یا نسخه‌ی اینترنتی‌اش این‌که اگر در بحث‌های اینترنتی شرکت می‌کنی احتمال این را بده که طرف مقابل از همان استانداردهای فکری/زبانی/گفتمانی‌ی تو پیروی نکند. و البته بر همگان بارها و بارها به شخصه ثابت شده است که برخوردهای غیر چهره به چهره‌ی آدم‌ها، مخصوصا برخوردهای اینترنتی، می‌تواند بی‌ادبانه و نامحترمانه باشد. در دنیای مجازی آدم‌ها حاضرند حرف‌هایی بزنند که جرات بیان حضوری‌اش را ندارند. شاید دلیل چنین پدیده‌ای این است که دیدن چهره‌ی طرف مقابل مکانیزم‌های empathy (هم‌حسی؟*) را در مغز فعال می‌کند که باعث خویشتن‌داری در گفتار می‌شود.

چنین تفاوت استانداردهایی صد البته می‌تواند هم از جانب دیگران بر من باشد و هم از جانب من بر دیگران. کوبیدن و تخطئه‌ی دیگران که البته ساده است و تا حدی بنا به طبیعتْ کار هر روزه‌مان؛ پس بگذار از خودم بگویم: پیش آمده که نوشته‌های اینترنتی‌ی خود را خوانده و ببینم که نسبت به طرف مقابل نه بی‌ادب، اما دست‌کم نامهربان بوده‌ام. و مطمئن‌ام که موارد بیش‌تری وجود داشته که چنان کرده‌ام و نفهمیده‌ام.

آیا باید پشیمان و شرم‌سار باشم؟ نمی‌دانم! به نظرم در خیلی از مواقع لازم به چنان سخت‌گیری‌هایی نبوده است. یعنی یا اصولا محیط غیرجدی‌تر از این حرف‌ها بوده (مثلا فیس‌بوک؛ حدس می‌زنم هدف بیش‌تر آدم‌ها در فیس‌بوک گفتمان نیست، بلکه گپ دوستانه است) یا این‌که اصول پایه‌ای افراد آن‌چنان متفاوت بوده است که بحث‌کردن با ایشان به آب در هاون کوبیدن می‌ماند و با آداب گفتار خود من تناقض دارد (به طور خاص بند ۱۲ و ۱۳ آن نوشته را ببینید). اما به تازگی نوشته‌ای خواندم که نظرم را کمی عوض کرد. اگر در کار بحث‌کردن و دیگران را سر عقل‌آوردن (دست‌کم از نظر خودتان) هستید، خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

به هر حال اگر تاکنون حرف‌ای زده‌ام که به کس‌ای برخورده است و ناراحت‌اش کرده، از ناراحت‌شدن‌اش ناراحت‌ام و پوزش می‌طلبم (مگر موارد استثنا!). اما این‌که آیا حرف‌ام را پس می‌گیرم یا خیر، موضوع دیگری است و نیاز به بررسی‌ی مورد به مورد دارد!

(*):‌ هم‌حسی را به جای empathy ترجمه کرده‌ام به این دلیل که ترجمه‌ی مناسب دیگری نمی‌شناسم. «هم‌دردی» بیش‌تر به sympathy می‌آید تا empathy. خوش‌حال‌ی من از خوش‌حالی‌ی طرف مقابل‌ام هم‌دردی نیست. آریان‌پور گویا «یک‌دلی» ترجمه می‌کند، اما یک‌دلی از نظرم این معنا را می‌دهد که «من و تو یک‌دل می‌شویم تا کاری را با هم به سرانجام برسانیم». در empathy، دست‌کم در معنایی که من می‌شناسم و بیش‌تر از روی این کتاب بر می‌آید، چنین چیزی رخ نمی‌دهد، بلکه ۱) من می‌توانم خود را به جای تو بگذارم و حس و فکر تو را، چه مثبت و چه منفی، درک کنم (در نتیجه بخش زیادی از ماجرا درباره‌ی Theory of Mind است) و ۲)‌ می‌توانم واکنش مناسب به حس تو نشان بدهم.

هیس: محمدرضا کاتب

چند روز پیش شروع کردم به خواندن کتاب «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» از محمدرضا کاتب و پریروز تمام‌اش کردم. کتاب غریب‌ای بود. از چیزهایی‌اش خوش‌ام آمد و از چیزهایی‌اش نه، اما در کل به نظرم رمان خیلی خوبی نبود.

ماجرا از زبان افسر پلیس‌‌ای نقل می‌شود که گویا روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذارند. این افسر «لوطی» گذشته‌ای دردناک دارد و در طی مسیر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که او را در مسیر افکارش هدایت می‌کنند. مثلا یکی‌ای زندانی‌ای‌ست که ادعا می‌کند زندانی‌ی سیاسی است ولی محکوم به قتل ۱۷ زن است. قتل‌هایی که ترکیب‌ای از عشق و زجردادن‌اند. و البته زندانی اصولا زیاد زر زر می‌کند. یا فرد دیگری، کنعان،‌ صاحب مغازه‌ای‌ست که افسر داستان در کودکی آن‌جا کار می‌کرده و گویا آزارها دیده است. و حالا او می‌خواهد از کنعان انتقام بگیرد اما انتقام‌اش مستقیم نیست. یا فرد دیگر مجید است که تصادف‌کرده‌ایست با سری له‌شده در گوشه‌ی اتوبان. و مجید به طرز خنده‌داری به زن‌ای ربط پیدا می‌کند که به کنعان ربط دارد و مهم‌تر از آن به جناب سرکار ما (رضا؟).

روایت داستان غیرخطی است. فلش‌بک‌های زیادی دارد. داستان در داستان دارد. و پر است از رد پای فرم: وسط داستان تیتر و سر تیتر دارد؛ ذکر این دارد که نویسنده از دیگری کپی بر می‌دارد؛ بخش‌های کپی‌شده دارد؛ بخش‌هایی دارد که نویسنده پیش‌نهاد می‌کند می‌توان خواند یا نخواند؛ تکرار متن دارد و خیلی چیزهای دیگر. بدتر از آن، راوی داستان‌اش را با شک و تردیدی می‌گوید و انگار به توی خواننده می‌گوید «مهم نیست حالا که شخصیت دقیقا کیست، یکی هست دیگه، به حرف‌اش گوش کن». خب، به من خواننده بر می‌خورد!

شیوه‌ی روایت داستان صد البته تازه است. اما این‌که آیا هر شیوه‌ی تازه‌ای دوست‌داشتنی هست یا نه، مساله‌ی دیگری است. شاید عیب از کم‌سوادی و کم‌خواندن من باشد، اما من این شامورتی‌بازی‌ها را دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم خط داستان تا حد ممکن صاف و ساده باشد. و واجب می‌دانم که اصل داستان بر قصه‌گویی‌اش باشد و نه پیچیده‌سازی‌ی -از نظرم- ساختگی.

در کل از تجربه‌ی خواندن‌ام ناراضی نیستم. مدت‌ها بود داستان پارسی نخوانده بودم. داستان هم در کل بد نبود و گیرایی‌اش قابل قبول بود (گرچه به خاطر دلایل توضیح داده شده و البته زبان لوطی-روشن‌فکرانه‌ی شخصیت‌ها کم پیش نمی‌آمد میان خواندن به نویسنده ناسزا بگویم). مطمئن‌ام نویسنده موقع نوشتن به خیلی چیزها فکر کرده و سعی کرده رمز و راز این طرف و آن طرف بپراند. چنین چیزی برای‌ام جذاب نبود. شعر حافظ نمی‌خوانم که دنبال معنای خفیه بگردم. داستان می‌خوانم. هم‌چنین مطمئن‌ام اگر داستان را بیش‌تر بخوانم، به‌تر از قصه سر در می‌آورم. اما در کل از خواندن این نوشته ذوق‌زده نیستم و داستان را به بیش‌تر آدم‌ها توصیه نخواهم کرد – مگر به کس‌ای که عشق فرم‌های تجربی داشته باشد.

تست نویسندگی

نویسنده‌ای که نمی‌نویسد چون پرنده‌ایست که پرواز نمی‌کند. بنا به تعریف، نه این نویسنده است و نه آن پرنده. اما نویسنده -چه بنویسد و چه ننویسد- در ذهن‌اش رویای خواننده دارد و هم پرنده -چه بپرد و چه نپرد- رویای آسمان.

روزی در زندگی‌ی هر آدمی می‌آید که صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌داند قرار است چه باشد: رقاص، مهندس، نویسنده، بازی‌گر، خواننده، دانش‌مند، سرباز، پژوهش‌گر، فروشنده، تاجر، شاعر، جنگل‌بان، جهان‌گرد، تن‌فروش، و یا هزار و یک شغل دیگر. مثلا فرض کنیم نویسنده. یک روز صبح طرف بیدار می‌شود و شهود قلبی پیدا می‌کند که نویسنده است. شب که شد با فکر نویسندگی به خواب می‌رود و رویای نوشتن می‌بیند و فردای‌اش باز دوباره نویسنده بیدار می‌شود و دفتری می‌گیرد و می‌نویسد و می‌نویسد (دو روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (دو هفته) و می‌نویسد (یک روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (خدا می‌داند چقدر). کمی که گذشت (مثلا دو ماه)، نویسنده بخش‌ای از آن‌چه را نوشته است، بخش کوچک‌ای از آن را، پاک‌نویس می‌کند و می‌دهد به کس‌ای (دوست‌ای، معلم‌ای، یا خواننده‌ی ناشناس‌ای در وبلاگ‌ای مجهول‌الهویه) تا بخواند و اهمیت نوشتارش را کشف کند. مهم نیست نویسنده‌ی ما چه بازخوردی می‌گیرد (خواننده اگر صادق باشد باید بگوید عجب نوشته‌ی مزخرفی بود؛ گرچه می‌دانید صداقت جزو خصیصه‌های بارز انسانی نیست)، مهم این است که نویسنده‌ی ما هم‌چنان خود را کس‌ای می‌داند که روزی قرار است نوشته‌های‌اش توسط من و تو و ما و ایشان، بزرگ و کوچک و پیر و جوان، زن و مرد و سگ و گربه خوانده شود.

درک سوژه‌ی شناسای خودآگاه قلم‌ به دست از نویسنده‌بودگی‌ی خود هیچ ربطی به ابژه‌ی شغلی روزمره‌اش ندارد که نویسنده‌ی ما روزها اصلا کاره‌ی دیگری است و مردمان او را یا خانم مهندس صدا می‌کنند و یا آقای دلال، و یا که اصلا از نظر دیگران او جهان‌گرد ناشناس‌ای است که کس‌ای نمی‌داند از کجا آمده و به کجا می‌رود. نخیر آقا! این‌که طرف چگونه نان می‌خورد دخلی ندارد به این‌که آیا نویسنده است یا خیر. ماجرا از قرار دیگری است.

بین آدم‌هایی که می‌نویسند و آن‌هایی که خود را نویسنده می‌پندارند نیز تفاوت‌های بارزی هست. همه می‌نویسند؛ اصلا کیست که ننویسند. همه‌مان از کلاس اول دبستان شروع کرده‌ایم به نوشتن. همین الان من دارم می‌نویسم. شما آقای دکتر – ای خواننده‌ی متشخص ضدخاطرات! مگر غیر از این است که چند ساعت پیش با خط ناخوانای‌تان نسخه‌ای نوشتید و جنتامایسین‌ای تجویز کردید به بهانه‌ی شفای عاجل مریض بدحال عفونت‌دوانده. آقای تاجر! چک‌‌ای که نوشتید و در این رکود اقتصادی (+ +) دادید دست مهندس زیبارو که برود و آن ساختمان کوفتی را بالاخره تمام کند -و البته ناغافل نماند که چک به زودی برگشت خواهد خورد- نیز از مصادیق بارز نوشتن است. خواننده‌ی خوش‌گل ۱۹ ساله‌ام! صفحه‌ای که ساعت‌ای بعد در آن دفتر خاطرات قرمزرنگ پنهان‌شده زیر انبوه کاغذهای کشوی میز تحریرت سیاه‌ خواهی کرد چیزی نیست جز نتیجه‌ی مستقیم امر نوشتن (و البته نتیجه‌ی غیرمستقیم این‌که امروز پسرک در کلاس درس همه‌اش مبهوت ماهِ رخ تو بود و تو می‌دیدی و به روی خودت نمی‌آوردی ولی حس ترش‌‌و‌شیرین لذت دیده‌شدن و شرم نظر افکنده‌شدن و به قبای چارچوب‌های سنتی‌‌ی خانوادگی‌ات-برخوردن از ساعت‌ها پیش هم‌آغوش‌ات شده است و تو محض خاطر رهایی از این افکار در هم تنیده هم که شده چاره‌ای نمی‌بینی جز نوشتن‌شان در دفتر خاطرات‌ات؛ تراپی‌ی خواص برای عشق عوام). اما هیچ کدام از شما خود را نویسنده نمی‌دانید که روزی بیدار شدید و خواستید نقاش (دکتر ما نقاش امپرسیونیست است؛ نسخه‌اش «ایمپرشن» علاج بر کاغذ است)، مهندس (تاجر ما در رویا، مهندس ساختمان است و چک‌های صادرشده‌اش پلان کلی‌ی ساختمان را مشخص می‌کند)، و یا هنرپیشه (دخترک بازی‌گری است قابل که مردها به گردش می‌گردند و او با شور میلا کونیس‌وار آن‌ها را جذب کرده و با بی‌تفاوتی‌ای نیکول کیدمن‌وار ایشان را رد می‌کند) باشید. می‌پرسید فرق بین شمایی که می‌نویسید و نویسنده در چیست؟

[توجه، توجه! آن‌چه در پیش رو می‌آید تست نویسندگی است. پیش از شرکت‌جویی در تست، ابتدا مطمئن باشید در جایی راحت و نرم و گرم نشسته‌اید. از نوشیدن محرک‌هایی چون چای و قهوه، کشیدن مخدرهایی چون سیگار و علف، و نوشیدن دپرسانت‌هایی چون آب‌جو و شراب و شربت‌سرفه خودداری کنید. در ضمن همه‌ی حقوق این تست متعلق به سولوژن است و قلم‌چی و دیگر پدرسوخته‌های از-آب-گل‌آلود-ماهی‌ی-با-کَره‌ْ-سرخ‌شده-بگیر حق ندارند از این تست در قارچ‌های‌شان استفاده کنند.]

تست نویسندگی: آیا به هنگامی که می‌نویسید به خوانندگان ناشناس بی‌چهره‌ی غرق در بهت‌ای می‌اندیشید که نوشته‌ی شما را می‌خوانند و غلیان احساساتْ صورت‌شان را داغ، کف دست‌های‌شان را خیس، شکم‌شان را به‌هم‌زده و در صورت لزوم عضو تناسلی‌شان را برانگیخته می‌کند یا این‌که فقط برای جلب توجه خانم دکتر داروساز شیفته‌ی امضای‌تان، مهندس زیباروی وامانده‌ی پول‌تان، و یا جوان خوش بر و بالا و فهیم و هنرشناس و پول‌داری که روزی خواهد آمد و دفتر خاطرات‌تان را به او تقدیم می‌کنید و او می‌خواند و از عمق وجودتان لذت می‌برد می‌نویسید؟

اگر مخاطب‌تان تنها یک نفر است یا این‌که اصلا ناموجود است (زبان‌ام لال، حیف آن دوازده سال مدرسه‌رفتن‌)، شما می‌نویسید ولی نویسنده نیستید. اگر مخاطب‌تان کل عالم است، آن وقت است که نویسنده‌اید قدر قدرت و هم‌تراز -دست‌کم در خیال- با همینگوی و شکسپیر و حافظ و گوته و ساراماگو. ما بین‌اش هم نویسنده‌ای هستید در همان محدوده‌ای که خواب می‌بینید که نوشته‌تان را عرضه می‌کنید. در ضمن به یاد داشته باشید آن کس‌ای که می‌گوید «من برای خودم می‌نویسم و نیازی به خواننده ندارم» یا نویسنده نیست یا چرت می‌گوید و ادای جوجه‌روشن‌فکری می‌آید. صبر کنید، خودش گوشی دست‌اش می‌آید.

تا نوشته‌ی بعد، عزت زیاد!

۲۰۱۲

امروز صبح که بیدار شدم (و به لطف جت‌لگ زودتر از معمول از خواب برمی‌خیزم)، نشستم و فکر کردم که ۲۰۱۱ عجب سال‌ای بود! هم پر بود از اتفاق خوب و هم اتفاق بد. یک جورهایی تلخ‌شیرین بود. یکی دو اتفاق خیلی بد داشت. هم‌چنین در موقعیت‌هایی قرار گرفتم که نمی‌خواهم دیگر در آن شرایط باشم. بعضی‌اش البته دست خودم بود و بعضی‌اش تا جایی که می‌فهمم نه. یکی دو اتفاق خیلی خوب هم رخ داد که البته برنامه‌ریزی‌شده بودند. در ضمن چیزهای تازه‌ای راجع به خودم درک کردم، و البته کشف کردم که خیلی چیزها را هم درباره‌ی خودم نمی‌دانم. جزییات‌اش شخصی‌تر از آن است که بخواهم این‌جا بنویسم، اما فقط این‌که صبحی نشستم و نوشتم‌شان. نه همه چیز را، بلکه کلیت سال را. یکی دو پاراگراف برای هر تجربه‌ی مهم. سه چهار صفحه‌ای شد و یکی دو ساعت هم وقت گرفت. اما تجربه‌ی خوبی بود. اگر خارج‌نشین هستید و یا این‌که سال میلادی برای‌تان بامعناست، بروید و بنویسید از آن‌چه بر خودتان گذشت. اگر هم ایران‌نشین‌اید و با تقویم خورشیدی می‌زیید، سه ماه صبر کنید و همین تجربه را به هنگام نوروز انجام دهید. یکی دو روز بعد بنشینید و بنویسید که در سال آینده چه می‌خواهید بکنید. نگاه‌ای هم به آن‌چه امروز نوشته‌اید بکنید که خیر این دنیا به برنامه‌ریزی برای آینده است و فیدبک‌گیری از گذشته.

حالا این‌ها به کنار … ۲۰۱۱ -چه خوب، چه بد و چه مخلوط و چه در هم- به زودی تمام می‌شود/شده است و می‌رود پی کارش. سال ۲۰۱۲تان پیشاپیش مبارک!

فروید خود باشید

چند روز پیش به این می‌اندیشیدیم که چه خصیصه‌های بدی دارم. بیش‌تر آدم‌ها در بیش‌تر مواقع سعی می‌کنند که از خود با ویژگی‌های پسندیده‌شان یاد کنند. مثلا می‌گویند که من باهوش هستم، من خوش‌گل هستم، من مهربان‌ام، من راست‌گوی‌ام و غیره. و البته دروغ‌گویی و آزارهایی را که به دیگران رسانده‌اند نیز تا حد ممکن زیرسبیلی در می‌کنند. در واقع شاید بشود گفت که نیمه‌ی پر لیوان را می‌نگرند (نمی‌خواهم بگویم همیشه این‌طوری است. خیلی وقت‌ها هم می‌شود که بعضی ویژگی‌های شخصی‌شان بدجوری توی چشم خودشان می‌زند و حسابی ذهن‌شان را مشغول می‌کند. مثلا این‌که دماغ‌ام بزرگ است یا نه! ولی حدس می‌زنم این ویژگی‌ها خیلی وقت‌ها جزو ویژگی‌هایی است که شخص جزو «خود» نمی‌انگاردشان. مثلا ویژگی‌های بدنی، جایی خارج از خود من است. من می‌توانم زشت باشم یا زیبا، اما به هر حال من‌ام. نمی‌دانم آیا زیادند کسان‌ای که بر این باور باشند که مثلا ذات بدسرشت‌ای دارند — بی‌توجه به این‌که معنای «ذات» دقیقا چیست).

به هر حال داشتم فکر می‌کردم اگر آدم‌ها بخواهند منفی‌نگرانه فهرست‌ای از ویژگی‌های بدشان را ذکر کنند چه خواهد شد و چه چیزهایی خواهند گفت. [نوشته‌هایی در مورد خودم که طبیعتا سانسور شده است!] نمی‌گویم بیایید و در کامنت‌ها بنویسید چه ویژگی‌ی بدی دارید اما اگر بنویسید استقبال می‌کنم! (; اما اگر هم ننویسید، با خودتان کمی فکر کنید و ببینید چه فهرست‌ای می‌توانید جور کنید. تجربه‌ی غریب‌ای است و سخت!

پ.ن: هیچ‌گونه مسوولیت‌ای در مورد اثرات مخرب چنین تجربه‌ای قبول نمی‌کنم. با طناب این بلاگر به چاه نروید!

سطح خودآگاهی به عنوان بنیان اخلاق

بنیان اخلاق چه می‌تواند باشد؟ پاسخ‌ها متفاوت‌اند. بعضی‌ها ممکن است پدیده‌ای ماورای‌طبیعی را وارد ماجرا کنند و بنیان اخلاق را برخاسته‌ی آن پدیده بدانند. راه دیگر این است که قوانین اخلاقی را نتیجه‌ی توافق‌های انسان‌ها و تغییرات آن در طول سالیان سال بدانیم. و البته می‌توان نگاه‌ای تکاملی – چه در سطح بیولوژیک و چه در سطح فرهنگی – نیز به ماجرا داشت. غیر از دیدگاه اولی که به نظرم نامربوط است، دیدگاه توافق اجتماعی و نگاه تکاملی به آن کاملا معقول است.

اما آن‌چه می‌خواهم درباره‌اش بنویسم کمی تفاوت دارد. می‌خواهم بپرسم که آیا می‌شود بر اصول ابتدایی‌ای توافق کرد و بر روی آن‌ها قوانین اخلاقی را بنیان نهاد؟ این اصول ثابت نیستند. تغییر می‌کنند. تکامل می‌یابند. صحت‌شان هم پیشین نیست که حرف‌زدن از صحت اصول اخلاقی -دست‌کم از دیدگاه تجربی/منطقی- مهمل است (به هیوم می‌اندیشم). اما اصول‌ای هستند -یا به‌تر بگویم، می‌توانند باشند- که قضایای استدلال‌شده از آن‌ها هم‌راستای قوانین فعلی‌ی اخلاقی هستند و خیلی از مردم – نگویم همه – آن نتایج را اخلاقی می‌دانند. این اصول شکل فشرده‌ی قوانین و باورهای اخلاقی‌‌اند. شکل ابسترکت آن‌های‌اند. زبان‌ای‌اند که قوانین اخلاقی از آن زاده می‌شود.و به همین خاطر می‌توان امید داشت که قابلیت تعمیم به ما می‌دهند: در شرایطی که پیش‌تر درباره‌شان حرف نمی‌زدیم یا به آن اصولا فکر نکرده بودیم نیز هم‌چنان توصیه‌ی اخلاقی بکنند (بدیهی است به generalization boundها فکر می‌کنم).

بگذاریم یکی دو مثال از این دست اصول بزنم:

  •  توصیه‌ی اخلاقی برای انسان‌هاباید طوری باشد که اگر نام آدم‌ها را تغییر بدهیم، توصیه تغییر نکند (فرم‌های دیگر چنین اصل‌ای: خود را به جای دیگران بگذارد و ببین آیا دوست داری چنان چیزی برای‌ات رخ دهد یا خیر؛ آن‌چه را که برای خود نمی‌پسندی، برای هم‌سایه‌ات هم نپسند).
  •  زجر انسانی غیراخلاقی است.

 همه‌ی این مقدمه‌ها را گفتم تا برسم به این نکته‌ای که در پاراگراف بعدی خواهم آورد.

چند روز پیش به این می‌اندیشیدم که چه معیارهایی را در تدوین قوانین اخلاقی‌ای که گستره‌ای بیش از انسان‌ها دارد باید در نظر بگیریم؟ مثلا می‌دانیم که آزمایش‌های پزشکی‌ی خطرناک بر روی انسان‌ها تقبیح شده است (بگذریم که نازی‌ها چنین کرده‌اند؛ امریکایی‌های پس از جنگ جهانی‌ی دوم چنین کرده‌اند و احتمالا خیلی‌های دیگر). با این حال خیلی‌ها مشکل چندان‌ای با آزمایش روی حیوانات ندارند (جدا از گروه‌های حمایت از حیوانات). و البته میزان موافقت یا مخالف‌شان بستگی به حیوان دارد. مثلا آزمایش روی موش کاملا قابل قبول است (جز افراد رقیق‌القلب که به هر حال دل‌شان نمی‌آید خون ببینند). خوک و گربه نیز به هم‌چنین. اما وقتی صحبت از شامپانزه می‌شود، ماجرا خیلی فرق می‌کند. هم‌چنان کاسه‌ی سر شامپانزه را باز می‌کنیم و به مغزش الکترود وصل می‌کنیم، اما احتمالا چنین کاری را بی‌ملاحظه انجام نمی‌دهیم. سوال این است که چرا این‌گونه است و اصل اخلاقی‌ی پشت همه‌ی این‌ها چیست؟

به نظرم آمد اصل اخلاقی چنین چیزی است: «پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به موجود رابطه‌ی مستقیم با سطح خودآگاهی‌ی آن موجود دارد

در نتیجه در آزمایش‌ پزشکی موش که خودآگاهی‌ی کم‌تری نسبت به یک آغازین دارد، بیش‌تر آسیب می‌بیند و انسان کم‌تر از پسرعموهای شامپانزه‌اش!

دو نکته‌ی دیگر بگویم:

۱) این قانون اخلاقی می‌تواند به ماشین‌ها نیز تعمیم یابد. سطح خودآگاهی‌ی ماشین (روبات) میزان پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به آن را مشخص می‌کند. بیش‌تر ماشین‌های فعلی طبق تعریف‌های قابل قبول از خودآگاهی، دارای خودآگاهی‌ی صفرند. در نتیجه پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به آن‌ها نه به خاطر آسیب به خود آن‌ها که به خاطر آسیب به دیگران است (من نباید قهوه‌ی داغ روی کامپیوتر دیگری بریزم نه به این دلیل که کامپیوتر رنج می‌کشد و رنج‌اش را درک می‌کند بلکه به این دلیل که صاحب کامپیوتر رنج خواهد کشید).

۲) خودآگاهی‌ی انسان‌ها از دو جنبه ثابت نیست. یک این‌که بعضی آدم‌ها بیش‌تر از دیگران خودآگاه‌اند و بعضی کم‌تر. به طور خاص به تفاوت‌های بیولوژیک مغز می‌اندیشم: مثلا کودکان‌ای که بی‌کورتکس متولد می‌شوند؛ یا آسیب‌دیده‌های مغزی؛ و خیلی نمونه‌های دیگری که حتی جزو بیماری حساب نمی‌شود و تفاوت آدم‌ها با یک‌دیگر است. جنبه‌ی دیگر این است که هر شخص واحد در طول زمان‌های مختلف نیز خودآگاهی‌اش کم و زیاد می‌شود. مثلا وقتی الکل نوشیده است یا از مخدر استفاده کرده، یا زمان‌ای که تازه بیدار شدهْ میزان خودآگاهی‌اش کم یا زیاد می‌شود. حال اگر توافق کنیم که اصل اخلاقی‌ی پیش‌نهادی‌ام قابل قبول است، آن وقت تکلیف اخلاقی‌مان درباره‌ی چنین تفاوت‌هایی چیست؟

شاید پاسخ این باشد که مشکل‌ای در چنین شرایطی پیش نمی‌آید چون کمینه‌ی خودآگاهی‌ی فرد در بیش‌تر حالات آن‌قدر زیاد است که تبعیت از قوانین پایه‌ای اخلاقی را -آن‌چه در حال حاضر پایه‌ای می‌دانیم- بر او واجب کند. یا شاید می‌توان نوع‌ای متوسط زمانی‌ی میزان خودآگاهی‌ی موجود را به عنوان میزان خودآگاهی‌اش در نظر گرفت و بر اساس آن قضاوت کرد.

دوشنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۱۱ – مصادف با Thanksgiving کانادایی

مرگ دیکتاتورْ سزای‌اش نیست!

دیکتاتورها می‌میرند! صدام دست‌گیر و اعدام شد، قذافی نیز کشته شد. هیتلر خودکشی کرد، آیشمن محاکمه و اعدام شد. و آن وقت است که نیش‌خند مردم باز می‌شود که «دیکتاتورها می‌میرند!» و زیرچشمی به مجسمه‌ی عظیم دیکتاتور منفور خویش می‌نگرند.

بله، دیکتاتورها می‌میرند! اما نکته این است که همه می‌میرند. دیکتاتورها استثنا نیستند. شاید گاه مرگ‌شان خشن‌تر باشد، شاید متوسط عمرشان اندکی کم‌تر از مردم عادی باشد (قذافی چند سال‌اش بود؟ صدام چطور؟ هر دو ۶۹ سال! خیلی زیاد نیست، اما خیلی هم کم نیست‌ها!) اما ما عادیون نیز گاه زود می‌میریم، گه‌گاه حتی خیلی زود می‌میریم و گاه حتی خشن و خونین می‌میریم و آه حتی تاسف‌بار می‌میریم.

نه! مرگ دیکتاتور، سزای‌اش نیست. چنین تصوری کم‌اهمیت‌شمردن همه‌ی خون‌هایی است که او ریخته است. چنان باوری نادیده‌گرفتن خودمان است که می‌میریم. در قعر چاه، همه‌ی سنگ‌ها یک‌سان‌اند: چه خرده سنگ باشند و چه کلوخ. دل‌خوش‌کردن به این‌که همه‌مان روزی در ته چاه آرام می‌گیریم خودگول‌زنی است. فراموش‌کردن این است که آن‌چه مهم است، خودِ بازی است که پایانِ بازیْ فرایی ندارد. امید ما نباید مرگ دیکتاتور باشد،‌ نبود دیکتاتوری باید باشد.

نکته‌ی مهم: هدف این نوشته متهم‌کردن هیچ‌کس به بی‌عملی نیست – چه بی‌عمل باشیم و چه نباشیم. اصولا مخاطب این نوشته مردم لیبی‌اند و کشورهای دوست و برادر!

سرمایه‌دار نازک‌دل

شبان‌گاهان در کنج تنهای سرد و نمور خویش مرگ کودکان افریقایی را مویه می‌کرد و از خشم استثمار کارخانه‌های شرکت‌های چند ملیتی در چینْ بر موهای‌اش چنگ می‌زد. صبح‌هنگام در دفتر ریاست شرکت گانمور-لیستن زیر نرخ‌های جدید بهره را امضا می‌کرد.

 به طور خیلی اتفاقی این‌ها همه با هم رخ می‌دهند – بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین:

  • کتاب چه می‌خوانم؟ Unconscious Civilization از John Ralston Saul.
  • در نیویورک و بقیه‌ی جاها چه اتفاق‌ای می‌افتد؟ Occupy Wall Street
  • استیو جابز میلیارد می‌میرد. نصف‌مان برای‌اش سینه می‌زنیم، نصف بقیه نیم دیگر را مسخره می‌کنیم.

سوال: آیا زیر باران نباید با سرمایه‌دار نازک‌دل خوابید؟

گسترش گستره‌ی علاقه‌مان از نوک دماغ تا عمق کیهان

امروز برندگان جایزه‌ی نوبل فیزیک امسال معرفی شدند [*]. دی‌روز نیز برندگان جایزه‌ی فیزیولوژی و پزشکی. و به زودی هم جوایز دیگر. جایزه‌ی فیزیک به خاطر این کشف مهم در دهه‌ی نود بود که کیهان شتاب‌دار گسترش می‌یابد (اطلاعات بیش‌تر). جایزه‌ی پزشکی و فیزیولوژی هم به خاطر کارهایی بود که در دهه‌ی هفتاد و نود درباره‌ی سیستم ایمنی‌ی بدن شده بود (یک نفر دهه‌ی هفتاد؛ دو نفر دیگر دهه‌ی نود). هر دوی این اکتشافات بسیار مهم‌اند. یکی‌اش درباره‌ی این است که در چه جهان‌ای می‌زییم (کتاب‌های دینی را که به خاطر دارید؟! یادتان است چقدر می‌گفتند جهان‌شناسی مهم است؟). برای درک اهمیت دانش نسبت به کارکرد سیستم ایمنی نیز تنها به این بیاندیشید که چه می‌شود اگر سیستم ایمنی‌مان درست کار نکند یا اصلا ناموجود باشد؛ و بعد در آن شرایط چه می‌شود کرد. فعلا این را داشته باشید.

معمولا صبح‌ها توییتر را چک می‌کنم و بخش‌ای از اخبار دنیا را آن‌گونه دریافت می‌کنم. در فهرست افراد/موسساتی که پی‌گیرشان‌ام خیلی‌ها هستند: فلان روان‌شناس، بهمان ریاضی‌دان، صاحب سرشناس کرسی‌ی گسترش علم فلان دانش‌گاه، نویسنده‌ی معروف داستان، مدیر فلان شرکت، مجلات و بنگاه‌های خبری/علمی و البته بعضی از دوستان‌ام. در کمال تعجب، از بین چند صد توییت‌ای که از دی‌شب منتشر شده بود، شاید پنج درصدشان به جوایز نوبل تعلق داشت. و مهم‌تر از آن، فلان روان‌شناس معروف، فلان مبلغ علم، بهمان ریاضی‌دان، نویسنده‌ی سرشناس و البته مدیر فلان شرکت هیچ توییت مربوطی به جوایز نوبل نداشتند (مدیر فلان شرکت نوشته بود که «به‌ترین اتفاق روز این است که با طلوع آفتاب بلند بشوی». خیر! میلیاردها میلیاردها موجود چند-سلولی از یکی دو میلیارد سال پیش هم‌‌زمان با طلوع آفتاب وارد فاز فعال متابولیسم‌شان می‌شدند و می‌شوند، اما حدود پانزده سال پیش روزی وجود داشته است که تنها دو سه نفر بیدار شدند و می‌دانستند کیهان با همه‌ی میلیاردها میلیارد موجود چند-سلولی‌ی سحرخیزش گسترش‌ای شتاب‌دار دارد).

این رفتار را از سر تقصیر تخصصی‌شدن بیش از حد افراد می‌بینم. بسیاری از ما آدم‌ها آن‌قدر در موضوع‌ای تخصصی می‌شویم که نه تنها گستره‌ی دانش‌مان که حتی گستره‌ی علاقه‌مان نیز افق‌ای بسیار نزدیک به نوک دماغ‌مان و حومه‌اش می‌یابد. و البته چنین نوع رفتاری، رفتاری تطبیق‌یافته (adaptive) است: گستره‌ی دانش‌مان مطابق گسترش شغل/رفتار اجتماعی‌مان تنظیم شده است. هم‌چنین گستره‌ی دانش‌مان نمی‌تواند خیلی وسیع باشد چون حجم دانش بسیار عظیم است در نتیجه روی موضوع‌ای خاص تمرکز می‌کنیم. و اگر گستره‌ی علاقه‌مان خیلی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌/فعالیت‌مان باشد، چیزهایی یاد می‌گیریم که به کارمان نمی‌آید و در نتیجه وقت‌مان را تلف کرده‌ایم و از رقیبان‌مان عقب می‌مانیم.

از طرفی اگر گستره‌ی علاقه‌مان دقیقا همان گستره‌ی دانش فعلی‌مان باشد نیز این خطر وجود دارد که نتوانیم مسایل تازه را حل کنیم. در واقع همیشه گستره‌ی علاقه‌مان باید اندکی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌مان باشد. این‌که آیا این میزان «اندک» دست‌کم قدردانستن گزاره‌ای راجع به کیهان را شامل بشود یا نه، سوال‌ای‌ست که افراد مختلف پاسخ‌های گوناگون‌ای به آن می‌دهند. از نظرم، پاسخ‌ای غیر از «بله» به این سوال مادون مغز پیچیده‌ی بشری است.

 [تبلیغ: آدرس توییتری که برای وبلاگ اختصاص داده‌ام SoloGenBlog است. اگر خواننده‌ی وبلاگ هستید، دنبال‌اش کنید. در این آدرس بیش‌تر به پارسی می‌نویسم و البته از این پس هم قرار است بیش‌تر فعال باشد. آدرس دیگر SoloGen است، اما هم این‌که در آن معمولا به انگلیسی پست می‌کنم و هم آن‌که تنها کسان‌ای را پی‌گیری می‌کنم که به شخصه می‌شناسم یا می‌خواهم بشناسم.]

*: این نوشته را دو روز دیرتر منتشر می‌کنم. در نتیجه تاریخ‌ها را دو روز عقب بکشید.

استیو جابز

استیو جابز امروز مرد. از خبرش ناراحت شدم. سال‌هاست به اسم می‌شناسم‌اش و شش سال‌ای می‌شود مشتری‌ی محصولات‌اش هستم. در بیش‌تر مواقع از محصولات‌اش خیلی راضی بوده‌ام و هویت‌ام -گیریم بخش کوچک‌ای از آن- به اپل و بنیان‌گذارش تنیده است.

استیو جابز شخصیت‌ای کاریزماتیک بود. یکی از به‌ترین سخنرانان‌ای بود که تاکنون دیده‌ام و یکی دو نکته نیز از او یاد گرفته‌ام. نمی‌دانم تاثیر مرگ‌اش چه خواهد بود، اما می‌ترسم نبود زیبایی‌شناسی‌ی اندکی نخبه‌گرایانه‌-هیپستروار او باعث کندشدن هر چند موقت پیش‌رفت آن‌چه با کامپیوتر و دیگر گجت‌های مربوط می‌توان انجام داد بشود (با این‌که می‌دانم نقش او بیش‌تر یک آیکون بوده است تا طراح یا چیزی مشابه به آن).

دوستی‌ی یک‌سویه

آیا سخن‌گفتن از دوستی‌ی یک‌سویه معقول است؟ آیا می‌توان خود را دوست کس‌ای دانست ولی طرف مقابل تو را دوست خود نشمارد؟

دوستی البته درجات دارد. بعضی دوستی‌ها عمیق‌ترست و بعضی‌ها سطحی‌تر. در نتیجه دقیق‌تر آن است که مثلا بپرسیم آیا می‌توان خود را دوست نزدیک کس‌ای دانست ولی طرف مقابل تو را دوست نزدیک خود نشمارد؟ (به جای‌اش تو را فقط دوست دور خود بداند)

پاسخ سوال شاید به این بازگردد که تعریف‌مان از دوستی چیست. مثلا اگر تعریف را آن‌قدر گسترش دهیم تا «عشق» نیز نوع‌ای از دوستی به حساب آید، پاسخ این خواهد بود که چنان وضع‌ای البته که ممکن و حتی از آن بالاتر متداول است. اصلا نیمی از ماجراهای عشقی بر همین یک‌سویه‌گی‌ی رابطه می‌چرخد. از طرف دیگر اگر تعریف دوستی را آن‌قدر محدود کنیم تا به رابطه‌ی هم‌کاری تقلیل یابد، آن‌گاه یک‌سویه‌گی‌اش جز خطای عقلانی نیست.

من اینک نمی‌خواهم دوستی را تعریف کنم و بر اساس آن نظری منطقی بدهم. می‌خواهم بدانم آیا باور عامه نسبت به رابطه‌ی دوستی چنین یک‌سویه‌گی‌ای را بر می‌تابد یا خیر. نظرتان چیست؟

یا این سنگر یا آن سنگر

ما ایرانیانی که خود را اندیشه‌مند، روشن‌فکر، تحصیل‌کرده و با مطالعه می‌دانیم باید بالاخره یک روزی با خودمان خلوت کنیم و بنشینیم سخت فکر کنیم و تصمیم بگیریم که در این سنگریم یا آن سنگر: نمی‌شود هم طرف‌دار عقلانیت بود و هم از مزایای سفره‌ی خرافات بهره‌مند شد.

بزرگ بشی می‌خوای چی‌کاره بشی؟ فرخ سیمابی

بعضی روزهای تاریک و ابری در این شهر غفلت‌زده به این نتیجه می‌رسم حالا که هر چه کردیم آب و نون نشد برامون، کاش دست‌کم می‌رفتیم و مطرب شورشی‌ای چون آقامون فرخ سیمابی می‌شدیم که هم به نان رسید و هم به نام و هم دنیایی را شاد کرد. و البته فردای‌اش نه، اما پس فردای آن روز هم نظرم بر می‌گردد و می‌گویم گور پدر نون و مادر نام و می‌نشینم سر کارم و علم را سلانه سلانه و بی جیره و مواجب به پیش می‌برم.

حالا این‌ها به کنار، آقامون چند روز پیش شصت و پنج ساله شد.

تنک‌یو!

برای صبحانه به کافه‌ی زیر ساختمان‌مان می‌روم. خانم میان‌سال تپل مپل‌ای به سوی‌ام می‌آید و من به انگلیسی سفارش می‌دهم. دقیقه‌ای نمی‌گذرد که سفارش‌ام را به پارسی می‌شنوم: «احمد! صبحانه‌ی رویال با تخم‌مرغ poached». پنج شش دقیقه‌ی بعد، مرد جوان‌ای می‌آید و بشقاب صبحانه را روی میز می‌گذارد و سپس به سوی زن میان‌سال می‌رود و شروع می‌کند به پارسی حرف‌زدن. چند دقیقه‌ی بعد مرد مسن لاغر اندامی به ایشان ملحق می‌شود. زن دعوای‌اش می‌کند که چرا این‌قدر می‌خورد و مگر تازه هندوانه‌اش را تمام نکرده. بیست دقیقه‌ی بعد مرد مسن به سوی‌ام می‌آید و به انگلیسی می‌پرسد آیا غذای‌ام تمام شده است یا نه. می‌گویم «بله». بشقاب‌ام را بر می‌دارد و می‌رود. لحظه‌ای بعد باز بر می‌گردد و باز به انگلیسی می‌پرسد آیا قهوه می‌نوشم. می‌گویم «No». بلند می‌شوم و می‌روم تا حساب‌ام را صاف کنم. به سوی خانم میان‌سال پشت صندوق می‌روم و می‌گویم «ممنون از غذا». ازم می‌پرسد «?Was everything ok». می‌گویم «yes».

«الون فورتی فایو» را به علاوه‌ی «تو دالر» خوش‌باش پرداخت می‌کنم و «گودبای»کنان و «تنک‌یو»گویان می‌روم.

چاق سلامتی

به خاطر آدم‌های منفعت‌طلب خودخواه یک هفته‌ای این‌جا روی هوا بود. وبلاگ‌ها هم که با خواهش و تمنا از خر شیطان پایین نمی‌آیند تا این‌که امروز بالاخره چند ساعت خالی کردم و نشستم به پاک‌کردن دودکش قیرآلود ماشین دودی‌ی تکنولوژی الغترونیکی. قصه این بود که سال گذشته و سال گذشته‌ترش و سال گذشته‌ترترش آن‌قدر سرم شلوغ بود که دیگر رمق‌ای برای آپ‌گرید-کردن‌های لازم این وبلاگ که چون واکسیناسیون بزرگ‌سالی واجب است ولی اغلب فراموش می‌شود نمانده بود. حضرات هم سوراخ پیدا کرده بودند و تخم گذاشته بودند و به زاد و ولد مشغول. در فرصت امروز هم وبلاگ را از هوا به زمین کشاندم و هم چند سال خرت و پرت دور ریختم و سر و سامان‌ای به این‌جا دادم. از صدقه‌سر همان آدم‌های انشالله بی تخم و ترکه قیافه‌ی این‌جا هم عوض شد که ملاحظه می‌کنید [دو دقیقه آن گودر را ول کن و بیا و ببین که چه خبر است!].

جدا از این هم ملالی نیست جز دوری‌ی شما و کامنت‌های محبت‌آمیزتان. به عمو جان هم سلام برسانید و بگویید بهمانی گفت دم بریده، خوب قسر در رفتی! به زن‌عمه جان هم بفرمایید که بیش‌تر مراقب حال خویش باشند و این همه بی‌مبالاتی نکنند که جلوی در و همسایه آبرو برای‌مان نماند. جان‌ام برای‌تان بگوید که گاو مش‌حسن هم قرار است دوقلو بزاید و اهل شهر چشم به راه‌اند. به خواهرتان سلام برسانید و بگویید موسیقی بیش‌تر بشنود که برای بچه خوب است. گفته‌اند برای اولاد پسر بیش‌تر موتزارت گوش کنید و برای اولاد دختر هم باخ. هر قابله‌ای هم که می‌داند بتهوون کلا در کار سورپرایز-کردن است و آیرون‌میدن هم خوب نیست که دختر را در بزرگ‌سالی «اینکی» و پسر را دودی می‌کند. به پسرتان هم بگویید نکند از این کارها بلکه برود و از آن کارها بکند که برای خودش به‌تر است. البته خودتان که نیک می‌دانید، بچه‌ها از این گوش می‌شنوند و از آن گوش در می‌کنند. اما حالا شما تلاش خودتان را بکنید؛ آمدیم و میخ آهنین بر سنگ‌های قلابین امروزین هم فرو رفت. در ضمن به خانه‌ی شیشه‌ای‌تان سنگ نزنید؛ مگر هم‌سایه را شما گرفته‌اند؟ به هر حال ما پاپ سولوژنیوس اول که گوشه‌ی خودمان نشسته‌ایم، صلاح ملک خویش را هم خسروان دانند؛ اما از ما گفتن‌ها!

کتاب فارسی چه؟

نیاز به راهنمایی دارم. به تازگی چه کتاب‌های دوست داشتنی‌ای از نویسندگان فارسی‌زبان خوانده‌اید؟ به طور خاص علاقه‌مند مجموعه داستان یا رمان هستم و هم‌چنین ترجیح میدهم تا کتاب‌هایی را بخوانم که در چند سال اخیر چاپ شده است. اما اگر کتاب غیرداستانی باشد و یا قدیمی ولی خواندنی باشد هم اشکالی ندارد.

فعلا کتاب‌های زیر را خریده‌ام:

مردی که گورش گم شد (حافظ خیاوی) – بلبل حلبی (محمد کشاورز) – چهارشنبه دیوانه (الهامه کاغذچی) – باید تو را پیدا کنم (عباس عبدی) – لب بر تیغ (حسین سناپور) – سلام آقای ونسان (رضا خاکی‌نژاد) – دیگر اسمت را عوض نکن (مجید قیصری) – نام ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسی (احمد شاملو – غیرداستانی و البته کمی مشکوک!) – یک نفر برای تاکسی‌ها دست تکان می‌دهد (علی‌اصغر حسینی‌خواه) – تهران در بعد از ظهر (مصطفی مستور – خواندمش. خوب بود) – بسط تجربه نبوی (عبدالکریم سروش – خیلی عقبم؟) – ماه کامل می‌شود (فریبا وفی) – قسمت دیگران (جعفر مدرس صادقی)

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

آیا جلادان می‌دانند که چنان تیشه‌ای به ریشه‌ی خود می‌زند که به زودی یزید از ایشان خوش‌نام‌تر خواهد شد؟ ظلمْ رعب و وحشت می‌آفریند، مردم را نیز چند گاه‌ای فرمان‌بردار می‌کند، اما در نهایت برای ظالم توشه‌ای نخواهد داشت جز رعشه‌ی ستون‌های مُلک‌اش. به خودتان بیایید!

آداب گفتار

نوشتن از «آداب گفتار» البته جسارت‌ای می‌طلبد که در مجانین یافت می‌شود و عالمان و سفیهان و من. جسارت از آنروست که گفتار بر یک وجه نیست و آداب ندارد؛ و اگر هم داشته باشد، سخن از همه‌ی وجوه‌اش نیاز به بینش‌ای دارد که هم‌چنان بر من نگوییم ناموجود اما دست‌کم به کمال نیست. اما اینک حس‌اش آمده که از آداب گفتار بنویسم و چه چیزی مهم‌تر از ارضای حس نوشتن درباره‌ی آن‌چه نوشته تغییر نمی‌دهد و تجربه می‌طلبد؟ [پاسخ: هچ!] کلام کوتاه کنم و حوصله‌ی شما را کم‌تر سر ببرم. این شما و این آداب گفتار به روایت سولوژن کبیر:

۱) هم‌واره حق سخن‌گویی دیگران را به خود گوش‌زد کنید – چه آن‌هنگام که می‌گویید و چه آن‌گاه که می‌شنوید.

۲) بیش از سهم‌تان سخن نگویید. اگر گفتار بین دو نفر است، هر کدام کم و بیش باید نیمی از زمان را چانه زنید؛ اگر چهار نفرید، یک چارک؛ و اگر «اِن» نفرید، یک اِنک! باور کنید اگر کس‌ای می‌خواست بشنود و نگوید، می‌رفت کتاب گویا می‌خرید و می‌شنید، یا دست‌کم سر کلاس درس می‌نشست و چرت می‌زد و می‌گذاشت معلم برای خود حرف بزند. به تجربه بر من ثابت گشته که آنان‌ای که معلم‌اند یا سابقه‌ی معلمی دارند تمایل بیش‌تری به بالای منبر-رفتن و سخن کش‌دادن و مالش کلمه و سایش مغز دیگران دارند. جان عمه‌تان بس کنید!

۳) دو کارِ ناپسند در جهان مفت است: فک‌زدن و کی‌برد ساییدن! ایجاز را به خاطر بسپار، مخاطب مردنی است!

۴) میان گفتارتان خمیازه نکشید. اگر سخن‌تان چنین برای‌تان کسالت‌آور است، چه انتظاری از شنونده‌ی بی‌چاره دارید؟

۵) چُس خواستید بدهید، اما آروغ نزنید! صدای اضافه تمرکز شنونده را به هم می‌زند.

۶) گنده‌گوزی نکنید. دنیا پر از گنده‌گوز است.

۷) جهالت حق مخاطب است، اما حقارت حق او نیست. به هنگام سخن‌رانی به خاطر داشته باشد که مخاطب‌تان ممکن است راجع به موضوع سخنرانی جاهل باشد، اما شما نباید با دیده‌ی تحقیر بر او بنگرید. به احتمال زیاد، مخاطب چیزهایی می‌داند که شما نمی‌دانید.

۸) مخاطب خود را خنگ و کم‌هوش فرض نکنید. احتمال این‌که مخاطب سخنرانی‌تان راجع به موضوع شما چندان نداند زیاد است، اما احتمال این‌که چندین نفر از جمع به اندازه‌ی شما و بلکه هوش‌مندتر و تند و زیرک‌تر باشند کم نیست.

۹) به هنگام گفت‌وگو به میان حرف طرف مقابل‌تان نپرید. مطمئن شوید که او سخن‌اش را تمام کرده است و بعد شروع به صحبت کنید. وسط جمله پریدن ممکن است در ابتدا نشان از تندذهنی‌ی شما باشد، اما به تدریج حال مخاطب را به هم می‌زند.

۱۰) با هیجان صحبت کنید، اما آن‌قدر هم هیجان‌زده نشوید که چون «دفی داک» به روی مخاطب‌تان تف کنید.

۱۱) به هنگام سخنرانی برای جمع، در یک جا -مخصوصا پشت کامپیوترتان- نایستید. گه‌گاه جابه‌جا شوید. اما بیش از حد چنین نکنید که مخاطب برای دیدن و شنیدن آمده است و نه ورزش گردن.

۱۲) اگر گفت‌وگو به چرخه افتاد، بحث را عوض کنید یا سخن را پایان دهید. اگر شما چیزی گفتید، طرف مقابل چیزی علیه حرف‌تان گفت، شما دوباره حرف اول را تکرار کردید، طرف مقابل هم گفته‌اش را عینا تکرار کرد و دوباره شما از ابتدا حرف‌تان را بی کم و کاست زدید، بدانید و آگاه باشید که از این چرخه خارج نخواهید شد مگر به دعوا و دل‌خوری و یا با تلاش‌ای آگاهانه. تلاش آگاهانه، خروج بی‌خون‌ریزی از چرخه است. دیگران در حال حاضر خشم‌گین‌اند و مشغول خون‌ریزی؛ شما دیگر وارد گود نشوید.

۱۳) سه نوع گفت‌وگو بی‌فایده است: طرف‌داری از تیم ورزشی، بحث بین مذهبیون و غیرمذهبیون؛ و سیاست ایران. تاکنون هیچ استقلالی‌ای پس از گفت‌وگوی مستدل پرسپولیسی نشده است؛ هیچ آتئیست‌ای پس از بحثْ دین‌دار نشده؛ و هیچ بحث سیاسی‌ای درباره‌ی ایران وضع سیاسی‌ی آن سرزمین را به‌تر نکرده.

۱۴) دو نوع گفت‌وگو پرفایده است: بحث با استاد راه‌نما و غزل‌گویی. هیچ دانش‌جویی بدون هم‌آهنگی با استاد راه‌نمای‌اش فارغ‌التحصیل نمی‌شود و هیچ معاشقه‌ای بی گفت‌وگو آغاز نخواهد شد.

خب! به حق چهارده معصوم همین‌جا گفتار را تمام می‌کنم.

غلط‌نویسی هنر نیست!

* دوست‌ای فیس‌بوکی دارم که هر وقت «status»ای می‌گذارد با خیال راحت می‌توانم شرط ببندم که نوشته‌اش غلط املایی یا دستوری‌ای دارد. این دوست‌ ایرانی‌مان البته معمولا به زبان پارسی نمی‌نویسد، اما غلط غلط است چه انگلیسی باشد چه پارسی و چه اسپرانتو! به ویژه‌ این‌که تازه‌کار هم نباشی و دست‌کم چند سال باشد که روزمره از آن زبان استفاده کرده باشی.

راست‌اش را بگویم خجالت می‌کشم بگویم که ای دوست عزیز، فلان کلمه‌ات را اشتباه نوشتی – مخصوصا که آن عزیز، که به او ارادت دارم، دوست نزدیک‌ام هم نیست. اما اگر این‌جا را می‌خوانی، لطف کن و پیش از انتشار نوشته‌ها از یک غلط‌گیر استفاده کن. نوشته‌ات زیباتر می‌شود.

* ای کسان‌ای که از فرهنگ والای ایرانی سخن می‌گویید! ای آن‌هایی که شکوه ایران‌زمین برای‌تان از نان شب واجب‌تر است! ای آریایی‌های ۲۵۰۰ ساله! ای پاس‌داران بیدار خلیج همیشه پارس! ای امضاکنندگان تومارهای رنگارنگ! ای سیاست‌مداران منتقد دولت و حکومت! ای عالمان فرهنگی، ای ناقدان اجتماعی، ای منورالفکرها، ای بزرگ‌مردان! جان مادرتان penglish ra bikhial shavid!

سال ۱۳۹۰

دوستان عزیزم،
خوانندگان دوست‌داشتنی،
عزیزان خواننده،

نوروزتان شاد، سال پیش روی‌تان سلامت، روزگارتان خوش؛ و درد و رنج و نگرانی از شما بدور.

زلزله نیپون

الف) زلزله‌ی ژاپن مهیب بود. دیدن تصاویر سونامی، تجربه‌ای سورآل و دهشت‌بار است. چنین کم‌خسارت‌بودگی‌ی زلزله بر ژاپن -با وجود عظمت زلزله- ستایش‌شدنی است. و خواب غفلت ایرانیان و چشم‌پوشی‌ی دولت‌مردان بر زلزله‌ی مهیب تهران نکوهیدنی است.

ب) سندای زلزله‌زده را دوست می‌دارم. دلیل دوست‌داشتن‌ام چند چیز است. یک این‌که در اولین تجربه‌ی سفرم در بزرگ‌سالی به این شهر رفتم و چند روز آن‌جا بودم. دیگر این‌که اولین کنفرانس درست و درمان زندگی‌ام در آن شهر بود (کنفرانس  IROS در سال ۲۰۰۴). دیگر این‌که خود شهر نیز دوست داشتنی است: هم طبیعت به غایت زیبایی دارد و هم شهریت‌اش سرگرم‌کننده است. یکی از صحنه‌هایی که اینک یادم می‌آید این است که در خیابان‌ِ سبزِ شیب‌داری به سوی معبدی پیاده می‌رفتم و سخنرانی‌ام را از حفظ برای خود مرو می‌کردم و مروور می‌کردم و مرور می‌کردم. امیدوارم زلزله آسیب چندان‌ای به آن شهر زیبا نزده باشد.

بی‌نیازی در گفتار

پرسش این نیست که چه می‌توان گفت؛ پرسش آن است که چگونه چه می‌توان گفت. و توانایی این نیست که به رخدادی منجر بشود که آن است که تصورش به وجود ختم شود ولی تو حتی از اندیشه به آن نیز پرهیخته باشی. پس پرسش از چه‌ای‌ی گفتار نیست بلکه حذر از تصور چگونه‌گی‌ی گفتاری است که خودخواسته به تصور نیامده باشد.

نام تو

می‌پرسیم، می‌پرسیم، می‌پرسیم،
تا نام تو را بدانیم.
و روزی می‌آید که نام تو زمزه‌ی باد و آب و آفتاب می‌شود.
و ما نشنیده، هم‌چنان نام تو را تا خاک می‌پرسیم.