همیشه از سیاهچالههای زیر فرش خوشام میآمده. مخصوصا وقتهایی که خانهتکانی داری و فرش و قالی را به قالیشوی میدهی و همهی آن سیاهچالهها میریزند بیرون با تمام خاطراتشان. حال کافی است با چوب هاکی محکم بزنی دهانشان را خرد کنی: "راستاش خندهدارین صحنه وقتی بود که فکر میکردم تو وجود داری".